واکسن 2 ماهگی
عزیزکه مامان بالاخره وقت نوبت واکسن دوماهگی رسید خیلی میترسیدم 12آبان ماه میشد دو ماهت که سه شنبه بود برا اینکه بابا کمکمون کنه تصمیم گرفتم 5 شنبه بریم که جمعه خونه باشه که البته خیلی هم فایده نداشت
از شب قبل مامان مهشید اومد خونمون صبح ساعت رو 9 کوک کردم ولی زنگ نزد وشما ما را ساعت 9:50با خنده های قشنگت بیدار کردی بمیرم که از همه روز ها خوش اخلاق تر بودی
سریع اول قطره استامینوفنت را دادم بعد شیر خوردی چون عجله میکردم آماده بشیم باد گلو نزدی برا همین یکمی بالا آوردی 
خلاصه رفتیم به طرف مرکز بهداشت شما آروم تر از همیشه بودی همش تو دلم میگفتم خوب پاشم برم اصلا دلم نمی امد تا اینکه اسم قشنگت را صدا کرذند مامان مهشید بردت من حتی جرات نگاه کردنم نداشتم بمیرم یه گریه بدی کردی رنگتم پرید ولی زود انگار استامینوفت اثر کرد و خوابیدی .
مرتب تبت را چک می کردم خدا را شکر تب نکردی ولی خیلی بی حال بودی بمیرم مامان عزیزکم الهی هیچ وقت مریضیت را نبینم روز اول کمپرسور آب سرد و روز دوم آب گرم گداشتم قربونت برم فقط دوست داشتی تو دل من باشی من تمام این دو روز را تو بغلم گرفته بودمت
عزیزکم تا چند روز فقط یه پات را تکون میدادی ولی خدا را شکر که گذشت
خدایا هیچ مادری مریضی فرزندش را نبینه


واکسن 2 ماهگی
